تبليغاتX
دختر تنها

این وبلاگ بسته است تا... ؟!

+ ساعت توسط دختر تنها |

 

پدر خوبم روزت مبارک

+ ساعت توسط دختر تنها |

 

مادر خوبم روزت مبارک

 

+ ساعت توسط دختر تنها |

 

مهربانی را وقتی دیدم که

 کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا

 پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

+ ساعت توسط دختر تنها |

سلام

میدونید این پست واسه چیه؟؟

واسه شکایت از بعضی از دوستایی که سر میزنن و میگن چرا تنهایی و اینا...ولی من توی اول وبلاگم نوشتم که تنهایی رو دوست دارم اونم بعضی وقتا!!!من خدا رو شکر خیلیارو دارم مثل: خدا، دوستا ی مدرسه ام، فامیل، خانوادم، دوستام تو ۳۶۰، حتی دوستای خوبم توی این وبلاگ مثل آقا پسر چپ دست، شیرین و فرهاد  و خیلیای دیگه

راستی سال نو مبارک سال خوبی داشته باشین

 

+ ساعت توسط دختر تنها |

با تخیلات می توان تا اوج آسمانها پرواز کرد ,اما نمی توان چیزی به دست آورد

+ ساعت توسط دختر تنها |

 

دنیا که شروع شد. زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر می خواست.

آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد...

عشق زنجیر شد...

دنیا پر از زنجیر شد...

و آدم ها همه دیوانه زنجیری...

خدا دنیای بی زنجیر می خواست...

نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است...

امتحان آدم همین جا بود...

دست های شیطان از زنجیر پر بود...

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد...

نامش را مجنون گذاشتند...

مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری...

این نام را شیطان بر او گذاشت...

شیطان آدم را در زنجیر می خواست...

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست...

لیلی می دانست خدا چه می خواهد...

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند...

لیلی زنجیر نبود...

لیلی نمی خواست زنجیر باشد...

لیلی ماند، زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

عرفان نظر آهاری، چلچراغ

+ ساعت توسط دختر تنها |

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه خا در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد...دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند،اما قورباغه های دیگر دائما به آنا می گفتند که دست  از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و سر انجام از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

+ ساعت توسط دختر تنها |

یک ساعت ویژه

مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج سـاله اش را دید که در انتظار او بود.-سلام بابا ! یـــک سوال از شــمـا بپرسم؟...-بله حتما، چه سوالی؟...-بابا ! شما برای هر ساعت کـــار چقدر پول می گیرید؟...مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطــی ندارد، چـــــرا چنین سوالی میکنی؟-فقط می خـــواهم بدانم...-اگر باید بدانی، بسیار خوب میگویم: بیسـت دلار...پسر کوچک در حالـی که سرش پایین بود آه کشیــد، بعد به مــــرد نگـاه کرد و گفت: میشود ده دلار به من قرض بدهید؟...مرد عصبانی شد و گفت: اگـر دلیلت بــــرای پرسیــــــدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بــــازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهــی، سریع به اتـــاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خــودخــــواه هستی، من هروز سخت کــــار می کنم و برای چنین رفتــــــارهای کودکانه وقت ندارم...پسر کوچک آرام به اتاقـــش رفــت و در را بست...مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟...بعـــد از حــــدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد شاید با پســــــــر کوچکش خیلی تنـــد و خشن رفتار کرده است، شاید واقعا چیـــزی بوده که او برای خریدنــش به ده دلار نیاز داشته است، به خصــوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پســرک از پدرش درخواست پــــول کنـــد...مـــرد به سمــت اتاق رفـــت و در را بــــــــاز کـرد....-خوابی پسرم؟...-نه پدر، بیدارم...-من فکـــــر کردم شاید با تــــو خشن رفتار کرده ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایـم را سر تو خالی کردم. بـیــــــا ایـــــن ده لاری که خـــواسته بودی...پسرکـوچـــولـــو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بـالشـــش برد و از زیــــر آن چند اسکناس مچاله درآورد...مرد وقتی دید پسر کوچولو خود پول داشته ، دوبــــــــاره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چــــــرا دوباره درخواست پول کردی؟...پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینـــکه پولم کافینبود، ولی من حالا بیست دلار دارم، آیا میتوانم یــــــک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شــــام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...

+ ساعت توسط دختر تنها |

کاش از قلبم به قبرش راه داشت

 

کاش زهرا(س) هم زیارتگاه داشت

 

 

+ ساعت توسط دختر تنها |

سلام

اسم من دختر تنها ست
و
فعلا 17ساله
و
تهرانیم

خوشحالم که به وبلاگ من سر زدید
نه اینکه تنهای تنها باشم
ولی تنهایی رو دوست دارم
البته بعضی وقتا!!!
امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ سپری کنید.




Home
Email
Night Skin